تبليغاتX
تنها آرام

تنها آرام

شعر و متنهای دوری و تنهایی

وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من

اشکای چشمامو ببین که می ریزه به پای تو

بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگه شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم

لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم

دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی

فقط یه چیز ازت می خوام، همیشه عاشق بمونی

دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:23  توسط ساناز  | 

سلام به همه دوستانی که تا الان به وبلاگ من سر زدند

از همه شما ممنونم که با غمهای من شریک شدید

از این به بعد من دیگه توی این وبلاگ چیزی نمی نویسم

چون که سایت جدید کافی نت خودمون رو افتتاح کردم و دیگه نمی تونم

اینجا بیام و وبلاگم رو آپدیت کنم

از همه شما عزیزان ممنونم و معذرت می خوام

خوشحال می شم که منو فراموش نکنید

آخرین شعر رو براتون می نویسم امیدوارم خوشتون بیاد

http://www.bachcafe.com

 گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین منو عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 17:28  توسط ساناز  | 

اگه عشقه منی چرا با دیگرونی

 

می خوای بری برو چرا دل می سوزونی!

 

ولی یه روز میایی که خیلی دیره

 

یکی دیگه تو قلبم جایه تورو می گیره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:26  توسط ساناز  | 

مثل هميشه
نگو سرده داره خورشيد در مياد
نگو تاريکه شب غم سر مياد
نگو از تنها شدن دلم شکسته
تنها نيستي اون بالا خدا نشسته
نگو ابره که تو اسمون مي تازه
اسمونه رو به قبله بازه بازه
تو ميگي فردا ندارم
کسي فردا رو نديده
من ميگم فردا پر از روشنيه نور اميده
دل صاف مثل شيشه
تو ميگي پيدا نميشه
من ميگم زنده به عشق دل صاف مثل شيشه

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 18:35  توسط ساناز  | 

در آن زمان که جامه سفید بخت را بر تنت کنند

و دانه های نقل و سکه را نثار مقدمت کنند

به خاطر آر عشق من

در آن زمان که با ورود تو غریو مجلسی به اوج آسمان رسد

و شادی و نشاط تو به گوش آسمان رسد

به خاطر آر عشق من

در آن زمان پرشکوه که دست خود به دست آن دهی

و بستر حریر آن در اختیار خود نهی

به خاطر آر عشق من

به خاطر آر که در ورای این سور دلی به غم نشسته است

دلی که غیر مهر تو دل به هیچ کس نبسته است

دلی که غیر تو  ز  هرچه هست از این جهان گسسته است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:14  توسط ساناز  | 

آدما از آدما زود سير ميشن

آدما از عشقشون دلگير مي شن

آدما رو عشقشون پا مي ذارن

آدما آدمو تنها مي ذارن

منو ديگه نمي خواي خوب مي دونم

تو كتاب دلت اينو خوب مي خونم

يادته اون عشق و روزها يادته

اون همه ديونگي ها يادته

تو مي گفتي كه گناه مقدسه

اول و آخر هر عشق هوسه

آدما آخ آدماي روزگار

چي مي مونه از شماها يادگار

ديگه از بگو مگو خسته شدم

من از اون قلب دو رو خسته شدم

نمي خواد بموني توي اين خونه

چشم تو دنبال چشماي اونه

همه حرفاي تو يك بهونست

اون جهنمي كه ميگن همين خونست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 21:23  توسط ساناز  | 

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

مي برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زين همه خواهش بي جا و تباه

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، اي جلوه اميد محال

مي برم زنده به گورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

ناله مي لرزد مي رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم، خنده به لب، خونين دل

مي روم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 18:1  توسط ساناز  | 

سلام

با عرض معذرت مي خواستم وبلاگو درست كنم كه اينجوري بهم ريخت فعلاً نمي تونم

درستش كنم اميدوارم كه ببخشيد و مسخره ام نكنيد

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 14:2  توسط ساناز  | 

باز هم قلبي به پايم اوفتاد

 

باز هم چشمي به رويم خيره شد

 

باز هم در گير و دار يك نبرد

 

عشق من بر قلب سردي چيره شد

 

باز هم از چشمه لبهاي من

 

تشنه اي سيراب شد، سيراب شد

 

باز هم در بستر آغوش من

 

رهروي در خواب شد، در خواب شد

 

بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز

 

خود نمي دانم چه مي جويم در او

 

عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود

 

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه مي خواهد زمن

 

من چه گويم قلب پر اميد را

 

او به فكر لذت و غافل كه من

 

طالبم آن لذت جاويد را

 

من صفاي عشق مي خواهم از او

 

تا فدا سازم وجود خويش را

 

او تني مي خواهد از من آتشين

 

تا بسوزاند در تشويش را

 

او به من مي گويد اي آغوش گرم

 

مست نازم كن، كه من ديوانه ام

 

من به او مي گويم اي نا آشنا

 

بگذر از من، من تو را بيگانه ام

 

آه از اين دل، آه از اين جاه اميد

 

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

 

چنگ شد در دست هر بيگانه اي

اي دريغا، كس به آوازش نخواند

شعر از فروغ فرخزاده که برای اینکه یکی از دوستام که من خیلی دوسش دارم دوسش داره منم گذاشتمش اینجا تا شاید شما هم خوشتون بیاد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 23:57  توسط ساناز  | 

یه دل دارم خدا داره

زمین داره هوا داره

میون دریای غمش

کشتی و ناخدا داره

یه دل دارم ترک داره

ترس و یقین و شک داره

رو بام برفیش همیشه

یه دنیا بادبادک داره

یه دل دارم آتیش داره

تو ابرا قوم و خویش داره

نه راه پس مونده براش

نه طفلی راه پیش داره

یه دل دارم رقیب داره

فراز داره نه شیب داره

با اینکه آدم نشده

کلی درخت سیب داره

یه دل دارم وفا داره

یه طاقی از طلا داره

تو بهترین جاش یه دونه

قصر و یه پادشاه داره

یه دل دارم نگین داره

هوا داره زمین داره

تو دریای پر از غمش

قایق و سرنشین داره

قایق و سرنشین داره

 

این شعر یکی از ترانه های خوشگل چاوشیه عشق منه

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 13:7  توسط ساناز  | 

عاشق و مجنونت شدم

نخونده مهمونت شدم

کلی پریشونت شدم

اما بازم نیومدی

قهوه فنجونت شدم

شمع تو شمدونت شدم

خاک تو گلدونت شدم

اما بازم نیومدی

همیشه ممنونت شدم

من نی چوپونت شدم

آب تو بیابونت شدم

اما بازم نیومدی

شعرای ارزونت شدم

عمری غزل خونت شدم

تسلیم قانونت شدم

اما بازم نیومدی

نزدیکتر از جونت شدم

رگت شدم

خونت شدم

اما بازم نیومدی

خادم و دربونت شدم

اسیر زندونت شدم

گلاب کاشونت شدم

اما بازم نیومدی

یه جوری مدیونت شدم

سنگ خیابونت شدم

راهی میدونت شدم

اما بازم نیومدی

تو سختی آسونت شدم

تو دردا درمونت شدم

ناجی پنهونت شدم

اما بازم نیومدی

کشته مژگونت شدم

هلاک چشمونت شدم

رفتمو قربونت شدم

اما بازم نیومدی

لباس و سامونت شدم

سارق ایمونت شدم

چشمای گریونت شدم

اما بازم نیومدی . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 0:16  توسط ساناز  | 

سلام

من بره اولین باره که دارم خودم متن توی وبلاگم می نویسم

ولی ایندفعه با دفعه های قبلی فرق می کنه

ایندفعه دیگه صبرم سر اومده

دیگه طاقتم طاق شده

اینو می نویسم که اگه دیگه نتونستم بیام و نتونستم بنویسم

دلیلشو بدونید

من دیگه خسته شدم

به خداییه خدا خسته شدم

صدام می لرزه

نمی تونم جواب کسیو بدم

از اینکه تو این مدت با خیلی آدما

از طریق این وبلاگ آشنا شدم

خوشحالم

ولی ای کاش

برای یک بار هم که شده

می تونستم ببینمش

ولی حیف که دلشو شکوندم

اونم رفت

منم میرم

ولی نه پیش اون

پیش خدا

مواظب خودتون باشید

همتونو دوست داشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 0:56  توسط ساناز  | 

دلم گرفت از آسمون

هم از زمین٬ هم از زمون

تو زندگي چقدر غمه، دلم گرفته از همه

اي روزگار لعنتي٬تلخه بهت هر چي بگم

من به زمين و آسمون، دست رفاقت نميدم

دست رفاقت نميدم

امشب از اون شباست كه من دوباره ديونه بشم

تو مستیو بی خبری اسیر میخونه بشم

امشب از اون شباست كه من دلم ميخواد داد بزنم

تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم

از اين همه دربدري تو قلب من قيامته

چه فایده داره زندگی٬ این انتهای طاقته

از اين همه دربدري دلم رسيده جون من

به داد من نمی رسه خدای آسمونه من

اي روزگار لعنتي تلخه بهت هر چي بگم

من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم

دست رفاقت نمی دم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 16:55  توسط ساناز  | 

تو باشي يا نباشي ديگه برام مهم نيست

 

دور توخط کشيدم اما نه با چشم خيس

 

خيال نکن نباشي بدون تو ميميرم

 

خيال نکن که بي تو خرابه سرنوشتم

 

بازي ديگه تمومه حوصلتو ندارم

 

من پاي بازي تو ديگه دل نمي ذارم

 

يه همبازي مي خواستي که حرفتو گوش کنه

 

به پاي بازي تو عشقو فراموش کنه

 

عروسکي مي خواستي که وقت تنهاييات

 

کنار تو بمونه، بمونه تو خيالات

 

عروسک سخنگوت ديگه کوکش تموم شد

 

دل خوره از دست من که پاي تو حروم شد

 

امروز خیلی دلم گرفته

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 21:22  توسط ساناز  | 

اومدي تو سر نوشتم

 

پا گذاشتي بي بهونه

 

اما تو قايقي بودي

 

از من وقلبم گذشتي

 

رفتي با قايق عشقت

 

سوي روشني فردا

 

من ودل اما نشستيم

 

چشم به راهت لب دريا

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 19:57  توسط ساناز  | 

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 21:42  توسط ساناز  | 

کمی با من مدارا کن

کمی با من مدارا کن

که خود را با تو بشناسم

منه گم را تو پيدا کن

تو را از شب جدا کردم

تو را از قصه آوردم

نمی شد با تو بد باشم

نمی شد از تو برگردم

نه از برگم نه از جنگل

نه از باران نه از شبنم

نه آن تعميدی رودم

نه آن مريم ترين مريم

منم هم سقف ديروزی

که عطر خانگی دارد

که دستان تو را بايد به شام سفره بسپارد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 19:42  توسط ساناز  | 

اگه یه روز من مردم و تو منو دوست داشتی پنجشنبه ها بیا مزارم گل سرخی روی

قبرم بذار تا همیشه اون گلی رو که بهت داده بودم به خاطر بیارم. ولی اگه تو مردی

من فقط یه بار میام مزارت. میام و اون دسته گل سفید مریم رو که با خون خودم

سرخش کردم برات هدیه می کنم و عاشقانه کنارت جون میدم تا بدونی هیچ وقت

تنها نیستی . . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 18:12  توسط ساناز  | 

تو مثل اونا نباش، اونا ما رو دوست ندارن

 

تو مثل اونا نباش چون زیر بارون نمی رن

 

تو مثل اونا نباش اونا واسم بس نبودن

 

تو مثل اونا نباش اونا وفادار نبودن

 

تو مثل اونا نباش اونا بهم راست نمی گن

 

تو مثل اونا نباش اونا ازم جدا شدن

 

تو مثل اونا نباش اونا فقط رد می شدن

 

تو مثل اونا نباش تا این چشا باز نشه خیس

 

اونا مثل نقش معبدا مقدس نبودن

 

محض خاطر کسی هیچ شبی بیدار نبودن

 

به دل دیونه هرچی که دلش خواست نمی گن

 

به حساب خودخواهیم نذار ولی اونا بدن

 

بی دلیل شکستن و رفتن و بی وفا شدن

 

خیلی آروم و زلال و مهربون

 

واسه دوست داشتن آدممم مردّد می شدن

 

بگو مثل اونا نیستی هم بگو هم بنویس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 21:6  توسط ساناز  | 

 

اگه احساسمو کشتی

 

اگه از یاد منو بردی

 

اگه رفتی بی تفاوت

 

به غریبه سر سپردی

 

بدون اینو که دل من

 

شده جادو به طلسمت

 

یکی هست اینور دنیا

 

که تو یادش مونده اسمت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 20:22  توسط ساناز  |